|
ஞ♥ღ♥ Delsookhteh ♥ღ♥ஞ يک پنجره براي من کافيست ...
|
خورشید سرک می کشد در را ببند ...
جدا کن مرا از شهر دود گرفته ی تاریک بگذار در فراموشی دستهای تو آب شوم...! < احرامي > پ . ن - بگذار این روزها بگذرد ... [ شنبه 1390/10/10 ] [ 11:50 قبل از ظهر ] [ Tanha ]
مترسک ناز می کند
[ جمعه 1390/09/25 ] [ 11:5 قبل از ظهر ] [ Tanha ]
جنگل پاییز کلبه ای چوبی ...
و دودی که از دودکشش بالا می رود کاش با تو در چهارچوب همین تابلو
آشنا شده بودم ...
<شاه حسین زاده> [ پنجشنبه 1390/09/17 ] [ 12:2 بعد از ظهر ] [ Tanha ]
هل من ناصر ینصرنی ...
باز باران با ترانه
پ . ن : من خودم را لايق نمي دانم که در جواب نداي هل من ناصر ينصرني ، به امام کبيرمان لبيک بگويم ... ولي از امام مي خواهم که مرا دعا کند تا بلکه نزد خداوند مورد قبول واقع شوم ...
[ سه شنبه 1390/09/15 ] [ 8:31 بعد از ظهر ] [ Tanha ]
برای بیست و چهارمین پاییز...
چگونه ماهي خود را به آب مي سپرد ! به دست موج خيالت سپرده ام جان را ...
فضاي ياد تو، در ذهن من، چو دريائي است؛ بر آن شكفته هزاران هزار نيلوفر . درين بهشت برين، چون نسيم مي گذرم، چه ارمغان برم آن خنده گل افشان را ؟ ...
***
پ.ن
*خیره به انتهای کوچه چشم دوختم ،سر ِ قرار سایهی درخت بود ، و گنجشکی بیقراری میکرد ... *دهانم را دوختم ،بر فريادي كه نمانده بود ، و چشم دوختم،به نقطهاي كه دور ميشد و به فريادم نميرسيد ... [ شنبه 1390/08/21 ] [ 12:15 بعد از ظهر ] [ Tanha ]
وقتي كه شانه هايم در زير بار حادثه ميخواست بشكند يك لحظه از خاطر پريشان من گذشت بر شانه هاي تو...
بر شانههاي تو ميشد اگر سري بگـذارم و اين بغض درد را از تنگـناي سينه برآرم به هاي هاي آن جان پناه مهر شايد كه ميتوانست از بار اين مصيبت سنگـين آسودهام كند ...
[ سه شنبه 1390/07/12 ] [ 7:25 بعد از ظهر ] [ Tanha ]
هر چه شکفتم تو ندیدی مرا رفتی و افسوس نچیدی مرا ...
ماندم و پژمرده شدم ریختم دامن خود را متکان ای عزیز وای مرا ساده سپردی به باد همسفر بادم از آن پس مدام می رسم اما به تو روزی دگر پ.ن.ها :
*بیا از آخر این قصه برگردیم.شاید کلاغی هوای رسیدن به خانه داشته باشد ...
*بيهوده است جلو نميرويم. دور خود ميچرخيم. اين را عقربههاي ساعت هم تأييد ميكنند...
* کو کو
[ دوشنبه 1390/07/04 ] [ 3:28 بعد از ظهر ] [ Tanha ]
باز سكوت من و تيك تاك ساعت تيك تاك ساعت و به رخ كشيدن نبودنت !!
در كوچه ي تنهاييم لحظه هاي نبودنت به سختي ميگذرند !! لحظه ها ديگر كم آورده اند بريده اند !! بيا ، بيا ، كه لحظه ها جان بگيرند ...
< نوشته خودم >
[ یکشنبه 1390/06/27 ] [ 12:32 بعد از ظهر ] [ Tanha ]
ميدانم فايدهاي ندارد ...
فايدهاي ندارد به تلفن چشم بدوزم هر از گاهي بروم پشت پنجره پرده را كنار بزنم يا با هر صداي آشنايي سر برگردانم
فايدهاي ندارد درست مثل اينكه به گلهاي پيراهنم آب بدهم ...
< ساره دستاران > [ دوشنبه 1390/06/21 ] [ 11:45 بعد از ظهر ] [ Tanha ]
ماه، دريا را به خود مي خواند و آب، با كمندي، در فضاها ناپديد ...
دم به دم خود را به بالا مي كشيد . جا به جا در راه اين دلدادگان اختران آويخته فانوس ها . *** گفتم اين دريا و اين يك ذره راه ! مي رساند عاقبت خود را به ماه ! من، چه مي گويم، جدا از ماه خويش بين ما، افسوس، اقيانوسها ...
< فریدون مشیری > [ دوشنبه 1390/06/14 ] [ 1:6 بعد از ظهر ] [ Tanha ]
دل سپردن فقط نابودیست ...
نه چتر با خود داشت ... نه روزنامه ... نه چمدان ... عاشقش شدم !!! از کجا باید میدانستم مسافر است ؟؟؟
پ.ن.ها: *زمین با این همه باران, حسادت میکند به گونههات, هنگام گریه *قهوه ات را بنوش و باور کن/من به فنجان تو نمیگنجم . . . * "خداحافظ" بی رحم ترین جمله دنیاست، چقدر آزارم داده تو خواب و تو بیداری، کاش روزی تموم شه این فاصلهها، کابوسها. [ چهارشنبه 1390/06/09 ] [ 10:52 بعد از ظهر ] [ Tanha ]
باز اين دل سرگشته من
بيستون بود و تمناي دو دوست. در زماني که چو کبک ،
[ یکشنبه 1390/06/06 ] [ 2:45 بعد از ظهر ] [ Tanha ]
به نام او ... همان كه اشك را مرهم دلها آفريد
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت،دعا كردم پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس تو را از بين گلهايي كه در تنهاييم روئيد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبيترين موج تمناي دلم، گفتي: "دلم حيران و سرگردان چشماني ست، رويايي..." "ومن تنها براي ديدن زيبايي آن چشمان..." "تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم" همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب، ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم نميدانم چرا رفتي ؟ نميدانم چرا؟ شايد خطا كردم و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي نميدانم كجا؟ تا كي؟ براي چه؟ ولي رفتي ... و بعد از رفتنت باران چه معصومانه ميباريد ...
[ جمعه 1390/06/04 ] [ 12:1 بعد از ظهر ] [ Tanha ]
چه جاي ماه ، كه حتي شعاع فانوسي درين سياهي جاويد كورسو نزند
به جز قدمهاي عابران ملول صداي پاي كسي سكوت مرتعش شهر را نمي شكند *** به هيچ كوي و گذر صداي خنده مستانه اي نمي پيچد *** كجا رها كنم اين بار غم كه بر دوش است ؟ چرا ميكده آفتاب خاموش است !؟
< مشیری > [ چهارشنبه 1390/06/02 ] [ 11:30 قبل از ظهر ] [ Tanha ]
ان قومی اتخذوا هذا القرآن مهجورا ...
این شب ها که قرآن به سر میگیریم ای کاش نیزه نباشیم ... دلنوشت : شب قدر درهای آسمان باز است یعنی بنده و مولا بی هیچ حجابی. کنون مولا حجاب ها را برداشته است التماس دعا [ یکشنبه 1390/05/30 ] [ 12:4 بعد از ظهر ] [ Tanha ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |